تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک...تیک... تاک... اگه کسی هیچی نگه این تیک تاک ها تا فردا صبح هم ادامه پیدا می کنه و معلوم نیست کی متوفق میشه ( احتمالا تا وقتی که باتری ساعت تموم شه ! )
کافیه یه نگاه کوتاه به تقویم دیواری ، رومیزی ، توجیبی یا هرجایی بندازید تا ببینید از لحظه ورودتون به دانشگاه الان حدوداً سه سال و شیش ماه و چند روز میگذره ( ورودی های 87 رو عرض می کنم ) . خاطرات تلخ و شیرین زیادی برای آدما توی این مدت طولانی میافته؛ ترم یک ریاضی یک و دکتر دیزجی ، قلی زاده ، شیمی یک و صرافین اردبیلی ، مرحوم نادر پور ! خانم دکتر اصلانی ، کلاس های تاریک دکتر سید امامی ! مهندس منصوریان و آزمایشگاه کانی شناسی ، دکتر خان میرزا ! مهندس انتظاری سیگار کشیدن و کتاب خوندناش سر کلاس ، کلاس های کارتو گرافی دکتر بحرودی ، آقای محمد خانی ، بازدید معدن های مهندس صمد زادگان ، کلاس های جذاب دکتر نوع پرست و شوخی های بامزش ، همه و همه مثل یه خواب سریع از جلوی چشمای آدم رد میشن . نکته مهم تر از همه اینه که از این با هم بودن مدت کوتاهیش باقی مونده . که می تونه توی یه چشم بهم زدن بگذره . شاید یکی از مهم ترین ویژگی های سال نو و نوروز این باشه که برای آدم گذر زمان رو یادآوری می کنه . روز های زندگی خوب و بد سریع یا آروم میگذره ولی مهم چیز دیگه ایه .
وَتِلْكَ الأيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ ( آل عمران / ۱۴۰ )
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:50  توسط محمد هادی اینانلو
|
خدایا
امسال را سال مبارکی گردان
نه با آسان وهموار ساختن مسیرمان
بلکه با تنومند ساختن ما به گونه ای که قادر به سفر از هر کوره راهی باشیم
نه با برداشتن سختی ها از روی شانه هایمان
بلکه با برداشتن ترس ها از قلب هایمان وایمان داشتن به رحمت همیشگیت
نه با لذت های معمولی زندگی
بلکه با آشناکردنمان با دردهای نیازمندان ومیل کمک به همراهیشان
خدایا
عشق امید صلح و آرامش را در سال پیش رو از آنمان بدار و
صبری عطا فرما که در انتظار این همه بماند و درک وشعوری که این موهبت ها را دریابد ِ
آنگاه که فرا میرسند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:18  توسط مانا پوردشت
|
"در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند
و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند
از اینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند.
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم میآورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید."
این مطلب حال و هوای این روز های ماست ، همه مان در سرمای تنهایی درحال مرگ نشسته ایم و میدانیم در کنار هم بودن چه لذتی دارد ولی باز هم دلمان گزیده است از آن خار کوچک هم دوره ایمان . دلمان نگران غذایی است که خوردنش بسی لذیذ است ولی چون گوشه ی ظرف کمی خالی است با دست پسش میزنیم و به انتظار مرگ این دوره نشسته ایم . به انتظار این نشسته ایم که دانشگاهمان زود تر تمام شود و برویم پی کارمان . آن قلب کامل نیست که از ترس خش افتادن در صندوقی پلمپ بماند ، قلبی افتخار دارد که پر از خش باشد و کامل شکسته ولی هنوز هم بتپد .
اصولا وسیله ای که کاربرد داشته باشد افتخار دارد وگرنه سنگ هم میتواند یک گوشه ساکت بنشیند.
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 0:50  توسط حسین نجفی
|
صبح بود و من مثل همیشه ی خدا باید به دانشگاه می رفتم. در این صبح های هر روز خدا، عادت دارم که زود بیدار می شوم و
بعد از قضای حاجت و نماز، لباس و شلوارم را اتو می زنم تا وقتی سر کلاس می روم کمی
برای بچه ها قابل تحمل تر باشم. اما این بار شنبه بود و من بر خلاف روال گذشته لباس
و شلوارم را شب گذشته اتو زده بودم و برای همین صبح بعد از نماز دوباره چرتکی زدم تا
ته خواب را هم درآورده و آن روز را به خودم
حالی داده باشم.
چشم ها را که باز کردم دیدم ساعت هفت و نیم است.
مثل جن دیده ها از جا پریدم و با عجله دنبال وسایل و لباس هام رفتم . ساعت هشت کلاس دکتر موسوی را داشتم و تنها نیم
ساعت باقی مانده بود که من بتوانم خودم را به آنجا برسانم. همه ی کارهای باقی مانده
یک طرف و مصیبت مرتب کردن موهای وز وز و پیچ در پیچم یک طرف. مگر به این راحتی ها تن
به شانه می دهند. جمع پریشانی است که هر تاری ساز خودش را می زند. با شانه جماعت هم
سر سازگاری ندارد.
سر آسیمه به هر طرفی می دویدم و یک گوشه ی کار را
جمع می کردم، اما هر طرفش را که می گرفتی یک جای دیگرش بیرون می زد. بالاخره بعد از
جمع و جور کردن وسایل و مسواک زدن رفتم تا لباس هایم را بپوشم. ناگهان فکری به سرم
زد که قلبم مثل سیب از درخت رها شده افتاد، کجا افتاد بماند!! یادم آمد که من دیشب
وقتی پیراهنم را اتو می کردم ، دیدم که یک دکمه اش افتاده و چون می خواستم بیرون بروم
از مادرم خواستم تا دکمه اش را بدوزد. نگرانی ام از این بابت بود که دیشب برق خانه
مان رفته بود و نمی دانستم مادرم زیر نور بی جان و پر منت و کرم شب تابی شمع (خورشید
عالم افروز ، صدایی ندارد اما کرم شب تاب که نورش خودش را هم کفاف نمی دهد، صدایش عالم
را بر می دارد) توانسته که دکمه ای پیدا کند یا نه؟! اصلا توانسته نخ به آنجای سوزن
فرو کند که او هم مجبور شود دکمه به پیراهنم بچسباند یا نه! این سوزن ها از آن دسته
موجوداتی هستند که با زبان خوش و سر خود تن به کار نمی دهند و باید حتما ... بگذریم.
با نگرانی سراغ لباس هایم رفتم. خدا کند که مادرم
یادش نرفته باشد. دستم را به طرف پیراهن بردم و آن را از رخت آویز (اسمش همین است دیگر
؟؟!) برداشتم. چشم هایم را بستم و دستم را در جایی که دکمه ها باید باشند کشیدم. دکمه
دوم از بالا مهمترین موضوع زندگی ام در آن لحظه بود. بودن یا نبودن مساله این بود!
دست هایم را آهسته آهسته پایین آوردم ! دکمه اول و ... پایین تر ... پایین تر که می
آمدم ، دلهره ام بیشتر می شد. انگار که فشارم دارد پایین می آید.
پایین تر و پایین تر آمدم تا اینکه که بالاخره دستم
به آنجا که باید می رسید، رسید و آنچه باید در دستم قرار می گرفت، آنجا بود. آآآآآ
ه ه ه ه ... اتاق را پر از دی اکسید کربن محبوس
شده در سینه ام، کردم. چه دودی !!! خیالم راحت شد. تا به حال روزگار دایره واری به
این دلنشینی به دستم نداده بود ، البته از بزرگان و قدما شنیده ام که بهتر از اینها
را بعدها به دستم خواهند داد اما الآن و در این شرایط و این موقع صبح خواستنی تر از
این چه می خواستم؟ (ریاضت کش به بادامی بسازه(
لباس و شلوارم را پوشیدم ( توقع ندارید که این جایش
را جزء به جزء توضیح بدهم؟؟ هان ؟؟) با خوشی و در حالی که زیر لب قربان صدقه ی مادرم
می رفتم، دکمه های پیراهن را می بستم که ...
ای بابا !! این دیگر چیست ؟ چرا اینطوری است؟ برای
اینکه مطمئن شوم دکمه را در دستهایم گرفتم و جلوی چشم هایم بردم! ... نه اشتباه نمی
کردم. کمی خیره ماندم و همانجا نشستم. بی اختیار اشک هایم جاری شد. پیراهن را آز تنم
در اوردم و در آغوش گرفتم و بوسیدمش! لب هایم را روی دکمه گذاشتم و بارها و بارها بوسیدمش.
خدای من ...
ماجرا این بود که دیدم دکمه ای که مادرم دوخته است،
رنگش با رنگ بقیه دکمه ها فرق دارد. حتی نخی که در آن به کار رفته بود با بقیه دکمه
ها نمی خواند. و طوری بود که با کمی دقت می شد این تفاوت را فهمید. یعنی بچه ها سر
کلاس حتما متوجه آن می شدند و بی شک از آن نمی گذرند و حسابی سر به سرم می گذارند.
مادر عزیز و بی مثل و مانندم... مادرم که همه ی
هستی و جان من است، دیگر چشم هایش کمی ضعیف شده و نور و سوی گذشته را ندارد. و معمولا
رنگ های تیره و روشن شبیه هم را نمی تواند از هم تشخیص دهد. همین باعث شده بود که این
اتفاق بیفتد. یعنی ناخواسته رنگ ها را جابجا دوخته بود.در آن لحظه که اشک می ریختم
به یاد این موضوع افتاده بودم که بنده خدا مادرم دیشب در آن نور کم و تاریکی خانه
چقدر به چشم های نازنینش فشار آورده تا بتواند رنگ دکمه و نخ را تشخیص دهد و چقدر سعی
کرده تا سوزن را نخ کند تا مبادا فرزند دل بند و بی معرفتش فردا لنگ پیراهن بماند.
چقدر بزرگی مادر!!
هنوز که یک سالی از این موضوع می گذرد دکمه پیراهن
را عوض نکرده ام و آن را برای همیشه تا زنده ام به عنوان سند عشق و محبت مادری بی نظیر
نگاه خواهم داشت. بی خیال هر آدم نادانی که بخواهد بابت پوشیدن این پیراهن مسخره ام
کند.
عزیزی مادر!
پی نوشت : فکر می کنم چقدر بی معرفتند آنهایی که
وقتی غذای مادر یا همسرشان کمی شور یا بی نمک یا ... می شود، طعم چاشنی عشقی را که
در آن نهفته است را هم فراموش می کنند و غر می زنند. به نظرم لیاقت آنها همان غذای
بی روح و پر از ادویه های فریبنده ی رستورانهاست. بی آنکه عشقی در میان باشد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 0:28  توسط مهرداد مشیری
|
کلاس:مکانی با نور کم،مناسب برای چرت های کوتاه و بلند که حضور در آنجا مستلزم وجود مقدار مشخصی خصوصیات مازوخیستی در فرد است.نسبت فاصله از در ورودی و پنجره ها با درصد مازوخیست رابطه مستقیم دارد.
بوفه:هر کجا که بتوان آن را جدا کرد و مقداری خوراکی هم درش پیدا شود.پاتوق،محل نجات،مکان رویاها جایی که وقت مفید را باید صرف کرد!!!!
انجمن(فرقی ندارد کدام):اندکی کار+صندلی+اینترنت رایگان+حرف+بازی+...
دانشجوی کارشناسی:چی؟؟!!!چه خبره؟؟؟!!تو کی هستی؟؟!!!من کجام؟؟!!کیه؟!کییییهههه؟؟!!کیههههههههههههه؟؟!!
دانشجوی ارشد:من بلدم!من می توانم!من توانستم!هوووورررااااااااااااااااااااااااا!!!
دانشجوی دکتری:هوووممم!...اتفاقا منم می خواستم همین رو بگم!
اساتید:خ-و-ف...خوف...یعنی ما!کسی شک داره؟؟!!
امتحان میان ترم:آنچه عقب انداخته می شود،آنچه عقب انداخته می شد،آنچه عقب می اندازیم،آنچه عقب می افتد،آنچه عقب افتاده،آنچه عقب انداختند!
امتحان پایان ترم:عمرا عقب بیافتد...هولناک،دور و نزدیک!آنچه در چشم بر هم زدنی نزدیک می شود.
کوئیز کلاسی:دستاویزی برای استادان به جهت نمره دادن به کسانی که نمی خواهند ترم دیگر در کلاسشان ریخت آن ها را ببینند!
حذف و اضافه:انتخاب واحد
انتخاب واحد:جنگ سال پایینی ها!
حذف اضطراری:آنچه همیشه زمانش گذشته.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:32  توسط خزر گرجی
|
اندر روایات آمده است که روزی دوست تصمیم گرفت خردمند شود.پس سخت کوشش نموده و بعد از اتمام مهد کودک به دبستان بشد.در ابتدای ورود جلویش را گرفتند که :"اوههههوووووویییی!!!!"دوست را شگفتی فوران زد و گفت:"با منی؟!"غولی به ابعاد برجک میلاد جلویش زانو بزد و همچنان که به جهت تشویق بر شانه ی او می کوبید گفت:"کجاااااااااااا؟؟؟!!"...دوست همچنان که شانه ی در رفته اش را جا می انداخت ،مسرور از این همه ابراز محبت دست ها را برده پشت،سینه را جلو داد و دکلمه نمود:"من، دوست جان دوستان هستم.خواستم خردمند شده و مفید باشم به حال ننه جان و عمه و خاله اینا پس بعد از اتمام مهد کودک به دبستان شدم!"سپس لبخند زده سعی کرد در راستای کاهش صدمات تشویق احتمالی تا حد ممکن دور از دسترس بایستد.غول اخمی نموده گفت:"زرررششککککک!...گوش کن جوجه!الکی نمی شه که سرتو بندازی پایین بری تو!قوانینی هست!فکر کردی مملکت هر کی هر کیست؟!"
دوست جان کنجکاو و مسرور از اینکه مملکت قانون دارد، بپرسید:"چه قوانینی غول محترم؟!"
پس غول دست به سینه شد و دکلمه آغاز کرد:
اولا که باید امتحان ورودی بدی...الکی که نیست،دبستان خصوصی است!بعد از اینکه امتحان دادی اگر بعد از فک و فامیل های مدیر و ناظم و نورچشمی هایشان باز هم جا بود و نمره ات رسید داخلت می کنیم!
دوما که با این سر و وضع؟؟؟!!!نه...روت می شه؟!!آستینت که ۳ سانت کم داره،شلوارت هم رنگ آبیش زیادی روشنه خوشم نیومد!این رنگ بنفش جیغ چیه پوشیدی؟!!!نمی گی مردم می بینن می گن بنفشششش؟!!!!
سوما که هر درسی رو هم بهت نمی دیم...مثلا،در مورد تو گلدوزی خوبه ولی ریاضی تو مخت نمی ره!پس فقط می توانی گلدوزی برداری!
دوست جان اشک ریخته گفت:غول مهربان!من چشم هایم ضعیف است!آلبالو و گیلاس می چیند به جان خودم!از پس گلدوزی بر نمی آیم!باباجانم هم باهام کلی ریاضی کار کرده...نمی شود حالا...
ناگهان غول فریاد بزد که:نخخخخخییییییرررررررر!!واحسرتاااااااااا!وای بر من!دیگر چه؟!یعنی نخ و سوزن بدهیم دست دردانه های مدیر اینا؟!!!مخ مگه تو کله ات نیست تو؟!تازه تو نمی فهمی!چشم هایم ضعیف است و اینا مسئله نیست!تو ریاضی نمی کشی بچه!ما می دانیم که به دردت نمی خورد!
دوست جان که دید این کارها فایده ندارد بی خیال اصرار گشت و درس گلدوزی برداشته در اثر کمبود بینایی سوزنی قورت بداد و این چنین شهید راه علم و دانش گشت.پس چنین شد که در مورد او گفتند:آخی...طفلی...نفسش از جای گرم بلند شده بود!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:56  توسط خزر گرجی
|
امروز در اولین قدمی که برداشته شد ، بیانیه ای تنظیم شد و برای روزنامه شرق فرستاده شد. شرق هم ، هم تو صفحه ی اولش اونو چاپ کرد هم صفحه 19 متن کامل بیانیه رو .
در روزنامه یکشنبه شرق شاهد قدم اول هستیم...
http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/05/16/1
http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/05/16/19
متن بیانیه به شرح زیر است :
متاسفانه انتشار دفترچه انتخاب رشته آزمون سراسري 1390 توسط سازمان سنجش
آموزش كشور در تاريخ 13/5/1390 كه در تناقض آشكار با نظرات اعلام شده
مسوولان آموزش عالي در رسانههاي رسمي در ماههاي اخير است، موجب بهت و
حيرت فراوان دانشجويان و اعضاي هيات علمي دانشكدههاي مهندسي معدن كشور شد.
اين در حالي است كه اين امر در مغايرت با نامه رياست محترم جمهور به وزير
علوم در تاريخ 15/4/1390 در مخالفت با تكجنسيتي شدن رشتههاي دانشگاهي
بوده است. با كمال تاسف در اين دفترچه شاهد تكجنسيتي شدن رشته مهندسي معدن
در تعدادي از دانشگاههاي معتبر كشور از جمله دانشكده فني دانشگاه تهران
به عنوان مهد مهندسي كشور بودهايم. در اين راستا موارد زير قابل تامل است:
1. آيا تفاوت قابل ملاحظهاي بين فرصتهاي شغلي و تحقيقاتي بانوان
فارغالتحصيل در رشته مهندسي معدن با رشتههايي نظير مهندسي نقشهبرداري و
عمران و همچنين رشتههاي زمينشناسي، نفت و... وجود دارد؟! 2. آيا
سرفصلهاي تصويب شده توسط شورايعالي انقلاب فرهنگي براي تدريس رشتههاي
مهندسي، به تفكيك دانشگاهها انجام شده است كه اينك شاهد تكجنسيتي شدن يا
كاهش شديد سهميه داوطلبان ورودي رشتهها فقط در بعضي دانشگاههاي معتبر
كشور به صورت موردي شدهايم؟! 3. از سويي چنين
تصميمگيريهايغيركارشناسانهاي با ايجاد ديد منفي كاذب نسبت به دشواري
رشته مهندسي معدن باعث كاهش تمايل داوطلبان، در ورود به اين رشته ميشود.
4. چنين تصميمگيريهاي نابخردانهاي در تكجنسيتي كردن يا كاهش شديد سهميه
ورود بانوان به رشتههاي خاص باعث به وجود آمدن جو عدم امنيت رواني و
بلاتكليفي در مورد ادامه تحصيل دانشجويان دختر فعلي و آتي اين رشته در
مقاطع بالاتر خواهد شد. 5. با توجه به اينكه دانشكده فني دانشگاه تهران و
دانشگاه صنعتي اميركبير از سرمايههاي ملي ما محسوب ميشوند، شرايط عدالت
آموزشي ايجاب ميكند كه حق تحصيل در اين دانشگاهها به صورت عادلانه و به
دور از هر محدوديتي براي تمامي داوطلبان ورود به دانشگاه امكانپذير باشد.
6.اگر با ديد كارشناسي به اين موضوع نگريسته شود متوجه ميشويم كه مهندسي
معدن همانند ساير رشتههاي مهندسي داراي فرصتهاي شغلي و تحقيقاتي
گستردهاي است كه اين گستردگي مانع از لزوم وجود شرايط جنسيتي خاص محصلان
اين رشته ميشود. بنابراين ما دانشجويان مهندسي معدن دانشكده فني دانشگاه
تهران و دانشگاههاي صنعتي اميركبير، بينالمللي امام خميني قزوين، باهنر
كرمان و صنعتي سهند تبريز با اين بيانيه سعي در آگاه كردن مسوولان ذيربط
از پيامدهاي ناگوار چنين تصميمگيريهاي به دور از انديشه و خلقالساعه در
مسايل كلان آموزش عالي كشور داشته و به آنها صريحا هشدار ميدهيم كه با
چنين روندي نهتنها ايران به افقهاي ترسيم شده در برنامه چشمانداز توسعه
نخواهد رسيد؛ بلكه از رقباي اصلي خود در خاورميانه نظير تركيه كه در اين
زمينه تخصصي گوي سبقت را از كشورهاي صاحب سبك غربي نيز ربوده است به شدت
عقب خواهد ماند. در پايان به مسوولان اين امر متذكر ميشويم كه بار ديگر با
تصميمات عجولانه و غيركارشناسانه خود به يك فاجعه علمي ديگر در كشور منجر
نشوند و هرچه سريعتر نسبت به اصلاح اين مهم اقدام كنند.
امضاكنندگان:
دانشجويان و انجمنهاي علمي دانشكدههاي مهندسي معدن در دانشگاههاي تهران،
صنعتي اميركبير، كرمان، بينالمللي امام خميني قزوين، سهند تبريز، بيرجند.
انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران
و این هم صفحه اول روزنامه
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 0:53  توسط حسین نجفی
|